دخترک برگشت چه بزرگ شده بود! پرسیدم پس کبریت هایت کو؟ پوزخندی زد. گفتم میخواهم امشب با کبریت های تو شهررابه اتش بکشم دخترک نگاهی انداخت... تنم لرزید گفت:کبریت هایم را نخریدند... ســــــــــــــــــال هاست تن میفروشم... اشنـــــــــاداری؟
نظرات شما عزیزان:
|
About![]()
به وبلاگ من خوش آمدید
Home
|